در ازل به عين ثابت تعلق مي‌گيرد و اين عين ثابت با تمام اقتضاءاتش بدون هيچ كم و كاست در عالم عين و خارج تفصيل خواهد يافت. آنچه علم حق در ازل به آن تعلق گرفته است، همان است كه در عالم عين و خارج واقع خواهد شد و علم حق همواره عين واقع است و جهلي در آن راه ندارد. بر اين اساس علم حق تابع معلوم است و همواره معلوم حق واقع خواهد شد چرا كه عالم خارج تفصيل همان اعيان ثابته و اقتضاءات آن‌ها است. به دنبال بحث از تابعيت علم، بحث ديگري با عنوان تابعيت حكم از محكوم‌عليه مطرح مي‌شود. قضا و قدر الهي و به دنبال آن حكم حق‌تعالي بر موجودات بر اساس علم او به حقائق و احوال و اقتضاءآت اعيان موجودات است و حكم حق تابع اين اقتضاءات خواهد بود و خداوند حكمي نمي‌كند، مگر بر اساس اقتضاءات و طلب ذاتي اعيان ثابته موجودات، چرا كه قضاء حق بر اشياء بر اساس علم او به حقائق اشياء است. لذا حكم و قضاي حق همواره متناسب با قابليت، خواست و استعداد اعيان خواهد بود و حكمي بر خلاف استعداد و اقتضاء اعيان بر آن‌ها بار نمي‌شود (لايكلف الله نفساً الاّ وسعها) و لذا جبري از ناحيه حق بر اعيان موجودات نخواهد بود، (و اگر جبري و امري خلاف ميل افراد باشد از ناحيه عين ثابت خود آن‌هاست) و حق تعالي بر كسي ظلم نمي‌كند (و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون). پس علم حق تابع معلوم و حكم او تابع محكوم عليه و قضا و قدر او تابع مقدور خواهد بود و اين معلوم و محكوم‌عليه و مقدور حق همان عين ثابت موجودات است. حكم حق همان پاسخ به طلب و خواست ذاتي اعيان از حق و مطابق اقتضاءات آن‌ها مي‌باشد. در بحث از مشيت حق‌تعالي و رابطه آن با اراده عبد نيز مباحث دقيقي در متون عرفاني آمده است. مشيت حق در بحث از مشيت حق‌تعالي به موجودات بر اساس علم احدي ذاتي اوست و لذا مشيت او احدي التعلق است يعني همانگونه كه حق به حقائق اعيان ازلاً و ابداً علم دارد و اين علم او جهل نخواهد بود، مشيت او نيز ازلي و واحد است و ترديدي براي حق در مشيت و اراده نخواهد بود. مشيت حق تعالي يك طرف بيشتر ندارد و اين گونه نيست كه در برابر مشيت حق، چند متعلق و چند راه باشد و حق يكي را از ميان آن‌ها اختيار كند، بلكه در مقابل مشيت حق يك متعلق بيشتر وجود ندارد و آن همان واقع است. علم ازلي حق به واقع، مشيت ازلي حق به واقع را به دنبال خواهد داشت.
سرالقدر و سر سرالقدر: هر آنچه در عالم عين واقع مي‌شود و تمامي افعالي كه از عبد صادر مي‌شود، همه بر اساس طلب و استعداد و اقتضاءات عين ثابت اوست. عطا و تجلي حق بر عبد نيز بر اساس طلب و خواست خود اوست و چيزي خلاف با خواست و طلب و استعداد ذاتي عين ثابت به او عطا نمي‌شود. هر آنچه به عبد مي‌رسد از خير و شر و هدايت و ضلالت و كفر و ايمان همه اقتضاءات خود او و خواست عين ثابت اوست، پس جبري در كار نيست و اين حقيقت سرالقدر مي‌باشد و بر اين اساس جبري در كار نخواهد بود. ممكن است توهم شود كه سرالقدر به تفويض مي‌انجامد؛ امّا از طرفي عرفا تفويض را هم باطل مي‌دانند و ابطال تفويض به سرسرّالقدر مي‌باشد. سرسرالقدر يعني اينكه عبد و عين ثابت او چيزي جز حصه‌ی وجودي عبد از اسماء و صفات الهي و وجود مطلق نيست. عين ثابت عبد صورت اسماء و صفات الهي در موطن تعين ثاني و بهره او از وجود مطلق مي‌باشد و لذا آنچه از عبد صادر مي‌شود همه اقتضاءات اسماء و صفات و كمالات حق مي‌باشد و عالم، همان حق و اسماء صفات او و اقتضاءات آن‌هاست.
اكتسابي بودن مقامات و منازل: از ديگر مباني انسان‌شناختي سلوك عرفاني، اكتسابي بودن مقامات و منازل است. در تعريف مقام و حال و تفاوت آن دو خواهد آمد، كه تفاوت عمده حال و مقام در اكتسابي بودن مقام و وهبي بودن حال است. البته سالكان در اين اكتساب يكسان نيستند و عوامل بسياري در آن‌ها تأثير دارند. در برخي از متون عرفاني نوع خاصي از جبر مطرح شده كه با جبر مصطلح يعني نفي اختيار انسان متفاوت است و آن را جبر ممدوح مي‌دانند.268 قيصري در بحث مقام ولايت گويد: اين مقام اختصاص الهي و غير اكتسابي است، بلكه جميع مقامات عطاياي غير اكتسابي هستند… و ظهور تدريجي آن به خاطر فراهم شدن شرائط، باعث مي‌شود كه انسان محجوب گمان كند كه كسبي هستند.269 اين نوع سلب اختيار، و موهبتي دانستن، همه مقامات، با جبر مذموم متفاوت است، اين نوع سخنان به اين معني است كه سالك و عارف با اختيار خويش و با شهود توحيد افعالي حق و فعال ما يشاء بودن حق، خود را به كلي سلوب الاختيار مي‌بيند و با نظر به سبب‌سوزي حق و ناديده گرفتن علل و اسباب، حق را تنها مؤثر در هستي مي‌بيند و گويد «لا مؤثر في الوجود الّا الله» همان‌گونه كه «ليس في الدار غيره دّيار».
به قول مولانا:
اختيار و جبر ايشان ديگر است

قطره‌ها اندر صدف‌ها گوهر است

اين معيت با حق است و جبر نيست

اين تجلي مه است اين ابر نيست

ور بود اين جبر جبر عامه نيست

جبر آن امّاره خودكامه نيست

اختيار و جبر در تو به خيال

چون در ايشان رفت شد نور جلال270

اين نوع سلب اختيار از خود و خود را مغلوب و مقهور قضا و قدر حق ديدن نه تنها مذموم نيست، بلكه حاكي از شهود جباريت و برگزيدن هوا و خواست حق بر هواي خود و فناء در حق مي‌باشد. تسليم محض حق و ترك تدبير و اختيار در مقابل تدبير و خواست حق، و ايمان به سر قدر و سر سر القدر مي‌باشد. ممكن است گفته شود اين جبر يك نوع حالت قلبي و احساسي است، كه حاصل شهود توحيد افعالي و فناء
عبد مي‌باشد و عبد خود را تسليم قضاء و قدر حق مي‌بيند و بيشتر بعد روان‌شناختي است نه هستي‌شناسي همان‌گونه كه در مقام فناء هم عبد احساس فناء و نيستي مي‌كند، اما واقعاً فاني و معدوم نمي‌شود؛ اما در جاي خود بحث شده است كه هم فناي فعلي و ذاتي عبد و هم توحيد افعالي و ساير مقامات و احوال همگي حاكي از واقعيتي هستي‌شناختي دارد و صرف احساس و تصور نيست.
گفتار دوم: مبناي خاص
حقيقت سلوك، همان فرو رفتن در خود و راه‌يابي به لايه‌هاي تودرتوي نفس است. ميوه شيرين اين سلوك راه يابي به بطون عميق‌تري از نفس و دريافتهاي بطوني از مراتب آن و در نهايت رسيدن به خداست. لذا لايه‌هاي بطوني نفس، مبناي مهم انسان‌شناختي سلوك است. سلوك يك ارتباط مستمر، نوشونده و پيش‌رو با خداوند از طريق فتح مراتب عميقتر جان است. سلوك به خود آمدن، در خود فرو رفتن، خود را گم كردن و به خدا رسيدن است. سلوك، سفر از كثرت بيرون به وحدت درون است يعني بريدن از هر آنچه موجب تقويت جنبه كثرت وجود سالك مي‌شود و رفتن به سوي هر آنچه موجب تقويت جنبه وحدت و بساطت وجود او مي‌گردد. مسير سلوك نفس سالك است و مقصد نيز چيزي در بيرون نيست. رياضات سلوك هم همين بريدن و قطع تعلقاتي است كه باعث سوق دادن سالك به سمت كثرات مي‌شود. به تعبير عرفا، كمال انسان در عبور از تعیناتي است كه در قوس نزول به خود گرفته و دريدن اين حجاب‌ها و رسیدن به باطنی ترین ساحت وجود خود در قوس صعود است.
بطون تودرتو و مراتب طولي نفس، اصل بنيادين انسان شناختي در سلوك عرفاني است. و همانگونه كه بيان شد، حقيقت سلوك نيز گذر از اين مراتب ظاهري و رسيدن به بطون عميق تر نفس است. طريقه سلوك معنوي، بر اساس مراتب طولي نفس و به جهت دستيابي به دريافت‌هاي شهودي از هستي، بنيان نهاده شده است. در جهان‌بيني عرفاني، نفس انسان داراي اطوار گوناگون است. اين مراتب در يك تقسيم ساده اولي به دو قسم «بدن» و «نفس» است. تقسيم حقيقت انسان به نفس، قلب و روح يا تقسيم به چهار مرتبه نفس، قلب، عقل و روح و نيز تقسيم هفت‌گانه، نفس، قلب، روح، عقل، سر، خفي و اخفي برخي از اين دقتها عرفاني در بيان بطون نفس است كه در ميراث عرفا به چشم مي‌خورد. سالك علاوه بر بدن، باطن يا بطوني دارد كه اصل و حقيقت اوست. در اين گفتار به مبناي خاص انسان‌شناسي عرفاني يعني مراتب طولي نفس به وزان مراتب عالم با تفصيل بيشتري مي‌پردازيم.
لايه‌هاي بطوني نفس در عرفان و روايات: تقسيم دوگانه حقيقت انسان به نفس و قلب، بدن و نفس، ظاهر و باطن و نيز تقسيم سه‌گانه به نفس، قلب و روح از تقسيمات اوليه در مباحث انسان‌شناسي عرفاني بود. تقسيم سه گانه فوق، اساس كار عبدالرزاق كاشاني در تاويلات قرآن كريم و نيز اساس دسته بندي منازل سلوكي در منتهي المدارك فرغاني بوده است. سه مرتبه اسلام، ايمان، احسان نيز ناظر به اين سه لايه است. تقسيم چهارگانه به نفس، قلب، عقل و روح يا صدر و قلب و فؤاد و لب تعمق بيشتر در بحث انسان‌شناسي عرفاني بوده است. تقسيم هفت‌گانه، نفس، قلب، روح، عقل، سر، خفي و اخفي يا همان لطائف سبعه در دوره‌هاي كاملتر انسان‌شناسي عرفاني شكل گرفت و در نهايت كاشاني در شرح منازل صد‌گانه، تقسيم ده‌گانه‌اي از مراتب نفس طرح كرد و يكصد مقامِ بيان شده در كتاب «منازل السائرين» را، ذيل ده قسم كلي از مراتب نفس، مرتب كرده است. وي تلاش مي‌كند تا بر اساس مبناي «انسان‌شناختي»، و لايه‌هاي ده‌گانه بطوني وجود إنسان، اين اقسام ده‌گانه از منازل سلوك، و همچنين ترتيب و چينش و وجه نامگذاري آن‌ها را، تحليل كند.271
گر چه عنوان «بطون سبعه» در كلمات اهل‌بيت( تصريح نشده اما نام اين بطون هفت گانه و لايه‌هاي باطني نفس كه عبارتند از «نفس»، «قلب»، «عقل»، «روح»، «سرّ»، «خفيّ» و «اخفي» در قرآن و روايات آمده است. بر اساس مباني عرفاني اهل‌بيت( در مي‌يابيم كه انسان حقيقتي گسترده است كه همه عوالم را در نهادِ خود دارد. (وفيك انطوي العالم الاكبر) «نفس أماره»، «نفس لوامه»، «نفس مطمئنه»، «قلب»، «روح»، «سِرّ»، «خفي»، «أخفي»، «قلب»، «صدر» و «فؤاد»، اصطلاحات قرآني است كه در روايات اهل‌بيت( آن را شرح كرده‌اند اين تعابير و مانند آن اشاره به اين دارد كه انسان يك حقيقت طولي، و داراي لايه‌ها و بطون تو در تو است.
اميرالمؤمنين( ظرف ايمان مستقر را قلب و محل موقت ايمان عاريه‌اي را بين قلب و صدر بيان فرمودند.272 ايشان در وصف متقين فرمودند: «صحبوا الدنيا با بدان ارواحها معلّقة بالمحلّ الاعلي» حقيقت عميق و باطني انسان يعني روح او به صقع ربوبي متصل مي‌گردد. ظاهر، باطن، قلب، روح و سر پنج مرتبه از لايه‌هاي باطني نفس است كه در مناجات منقول از اميرالمؤمنين( بيان شده است.273 «خداوندا ظاهرم را به طاعتت، و باطنم را به محبّتت، و قلبم را به شناختت، و روحم را به ديدارت، و سويدايم را به پيوستگي تامّ به حضرتت نوربخش».274 سواد، خيال و فؤاد يا سواد، خيال و بياض سه مرتبه از وجود آدمي است كه در مناجات نبي‌اكرم( در شب نيمه شعبان در سجده مراتبي از نفس بيان شده است.275
در متون عرفاني و بر اساس نصوص ديني، «نفس» را به سه مرتبه أمّاره، لوّامه و مطمئنّه تقسيم كرده‌اند. 1ـ نفس فرورفته در شهوات كه گرايش به سمت لذّات و شهوات حسّي دارد و به بدي‌ها فرمان مي‌دهد را «نفس أمّاره» گويند. 2ـ نفس كه اندكي از خواب غفلت بيدار شده، در برابر زشتي‌ها واكنش نشان مي‌دهد و به سرزنش خويش مبادرت ورزيده، به جانب حق تعالي، توب
ه و إنابه مي‌كند، «نفس لوامه» است، 3ـ در نهايت، آنگاه كه نفس به سوي حق متوجّه گرديد و از چنگال لذّات حسّي و أخلاق نكوهيده رها شد، و به أخلاق پسنديده متخلّق شده باشد. در مسير اطميان قرار گرفته و به مقام رضا مي‌رسد كه همان «نفس مطمئنه» است. نفس راضيه و مرضيه، نيز همان نفس در مرتبه اطمينان و رضا است.
امام علي( رفتارهاي برخاسته از نفس امّاره را به اسباني چموش تشبيه نموده كه افسارگسيخته سوار خود را هرجا كه بخواهد مي‌بردند تا آنكه او را به آتش دوزخ افكند و انسان‌هايي كه نفس امّاره خويش را كنترل و تعديل و مهار نموده‌اند، مانند كساني هستند كه سوار بر مركب راهوار و رام شده و سوارش مهار را به دست گرفته و سرانجام او را وارد بهشت مي‌نمايد. 276 امام سجاد( در مناجات شاكين با شكايت از نفس اماره، آن را اينگونه معرفي مي‌كند: فرمان دهنده به بدي ها، شتابان سوي لغزشها، حريص و آزمند، پر بهانه، دراز آرزو، بي‌تاب در سختي ها، بخيل بهنگام بهرمندي، متمايل به لهو و لعب، شتابان به سوي گناهان.277

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید