بیان کند. بدون آنکه در معرض این سرزنش و ملامت قرار گیرد که آنچه را وضع می کند، خود نمی تواند عمل کند. بنابراین طنز شامل صداقت اخلاقی است، اما در واقع تا زمانی که در مقابل فرهنگ متعارف و بیان رسمی آن قرار داده نشود، طنز تلقی نمی شود. حتی تا حدی که هیچ کس متوجه طنز نشود. اما “هیچ کس “باید با قید احتیاط تلقی شود، زیرا غایت طنز سوق دادن ذهن فکور به پیش است و وادار ساختن آن به فهم با روش “مامایی” است. اما از آنجا که این فقط درباره اقلیت صادق است- و در واقع اکثریت را گیج می کند – یک شخص طنزگو و طنزنویس همواره غیر محبوب است.
طنز و طعنه از سوی سقراط برای اولین بار در خدمت مقصد عالی تری درآمد. او میخواست تا مخاطبین خود را به اندیشیدن مستقل بر انگیزاند، بنابراین گفتارهای او اغلب بدون هیچ نتیجه ای پایان می گرفت اما نیش و سوزشی بر جای می گذاشت.
در یادداشتهای کیر که گور نکات جالبی درباره دیدگاه او نسبت به طنز دستگیر می شود که ذکرشان خالی از لطف نیست. او از آیرونی کلامی و آیرونی سقراطی، ‌به آیرونی عام و کلی می رسد:
تعریف طنز و طعنه٬یادداشت شماره ۱۴۴ سال ۱۸۶۴میلادی
طنز و طعنه (نحوی و وارونه گویی) آمیزشی است از شور و شوق اخلاقی که در محکمه وجدان آدمی دائماً ضمیر و باطن و اندرون را مورد تاکید قرار می دهد. و این شور اخلاقی از تربیتی اصیل بهره مند است که ظاهر (در مراوده و تعلق به مردم) تا بینهایت از ضمیر و باطن منتزع وجدا می شود. علت طنز نوع دوم – یعنی همان طنز عامیانه و مردمی – این است که کسی که به طنز اولی – طنز خواص و باطن اندیش – توجه نمی کند، و در آنجا هنری نهفته است که به آن جاودانگی حقیقی بیکران اولی تعلق دارد.
یادداشت شماره ۱۴۵ سال ۱۸۴۶ میلادی
آن چند مکالمه افلاطون که بدون نتیجه انضمامی و مشخص به پایان می رسد حقیقتی و وجهی به مراتب عمیق تر از آن چیزی دارد که من تا کنون به آن فکر کرده ام. در حقیقت افلاطون از روش مامایی سقراط تقلید می کرده است. در این راه و رسم سقراطی شنونده به تفکر مستقل بر انگیخته و فراخوانده می شود، از اینجا هیچگاه به نتیجه ای مشخص نمی رسد، جز آنکه نیش و سوزشی بر جای میگذارد. در تقابل این روش تامل برانگیز، تقلید محض و اغراق آمیز از راه و رسم نوی یادگیری طوطی وار است که در مقابل این روش تامل برانگیز همه چیز را فوراً بیرون می آورد و آشکار می کند، هر چه زودتر بهتر! راه و رسمی که ما را به تفکر مستقلی دعوت نمی کند، بلکه فقط موجب می شود تا دانش پژوه به تکرار طوطی وار اشتغال پیدا کند.
یادداشت شماره ۱۴۷ سال ۱۸۴۳ میلادی
به نظر می آید، سرنوشت و تقدیر من این باشد که حقیقت را تا آنجا که برایم انکشاف پیدا می کند، بیان کنم. همزمان هر حجیت و مرجعیت و اقتدار وابسته ای را درهم میکوبم. (نگرش پست مدرنیستی) سپس از آنجا که فاقد حجیت و اعتبار تلقی میشوم و در نظر انسانها در بالاترین مرتبه غیرقابل اعتماد هستم، حقیقت را بیان میکنم و بنابراین آنهارا گرفتار تناقض میکنم که تنها می توانند با جذب حقیقت به مدد خود از آن رهایی پیدا کنند. تنها آن شخصیتی بالغ و رشید است که حقیقت را جذب و از آن خود کند، قطع نظر از اینکه آیا این بلعم باعورا است که با خنده ای ابلهانه سخن می گوید یا حواری و رسول و فرشته.
یادداشت شماره ۱۴۸ سال ۱۸۴۶ میلادی
مردم باور می کنند و بسیار می گویند و متاثر می شوند، زیرا فکر می کنند سقراط بسیار محبوب عامه بود. آه، خرامان راه رفتن او، سخن گفتنش با پینه دوزها و دباغ ها و غیره، صرفاً جدلهای طعنه آمیزی بودند در تقابل فلاسفه دانا و آنگاه این موضوع او را میخنداند که به نظر میرسید گویی آنها (او و پینه دوزان) در حال گفتگو اند، زیرا هر دو از کلماتی واحد بهره می برند، فقط سقراط از آنها معنایی کاملاً متفاوت مراد می کند.
عامه پسندچیست؟ یادداشت شماره ۱۵۰ سال ۱۸۴۵ میلادی
آدمی از آن باب که سخنانی عجیب بر زبان می آورد عامه پسند نیست. این نکته کم و بیش رخ می دهد. چنین اصطلاحاتی به تدریج رسم و راه همگان می شوند تا به آخرین انسان ابله می رسد، و او آنها را بر زبان جاری می کند. اما انسانی که تصور و ایده ای را در اندیشه خویش دنبال می کند، اساساً هرگز نمی تواند مطابق ذوق عوام الناس باشد. به همین دلیل است که سقراط چهره ای عامه پسند نداشت. او هرگز اصطلاح خاص را به کار نبرد زیرا به چنگ آوردن مفهوم جهل در فلسفه او مقتضی تلاش به مراتب حیاتی تر از درک فلسفه ( و علم و دانایی) هگل است.
چرا سقراط خود را با خرمگسی قیاس کرد؟ یادداشت شماره ۱۵۲ سال ۱۸۶۴میلادی
زیرا او تنها در آرزوی نفوذ اخلاقی خود بود. او نمی خواست چونان نابغه ستایش شود و جدا از دیگران در عالم سکنی گزیند، که بدین ترتیب در حقیقت زندگی را برای آنان آسانتر می نمود چرا که آنها می گفتند: آری، همه چیز برای او بسیار نیکو است. او نابغه ای است!
نه! او تنها بدان چیزی مبادرت می ورزید که هر موجود انسانی قادر به آن است. او آن حقایق را می فهمید که هر موجود انسانی قادر به درک آن است. در اینجا نکته ای طعنه آمیز و طنزگونه پنهان است. او فرد را در چنگ می گرفت و آزار می کرد و با بی مبالاتی و بی قیدی با سخنان بیهوده عادی و کلی انسانی بر می انگیخت و به بازی میگرفت. برانگیختن شور وشوق شخصی از او خرمگسی می پروراند و به آن فرد اجازه نمی داد تا به گونه ای بی درد، به ستایش او بپردازد و آن را بسط دهد، بلکه روح او را از آن خود می کرد.
طنز استهزایی، یادداشت شماره ۱۶۳ سال ۱۸۵۴ میلادی
اساساً کل اگزیستانس- بحران وجودی – من عمیق ترین طعنه و استهزاست. رفتن به امریکای جنوبی ، فرود آمدن به غارهای زیر زمینی برای استخراج بقایای مفقود صور حیوانی و فسیلهای متعلق به پیش از طوفان نوح از زیر خاک، اثری از طعنه گویی و وارونه گویی درباره آنها وجود ندارد، زیرا حیواناتی که انسان امروز با آنها برخورد می کند و در چنین جاهایی زندگی می کنند، روی هم رفته، جلوه همانهایی که در دوران کهن بوده اند نیستند.
اما شاغول در میان مسیحیت برای خواستن حفاری، بنیان آن چیزی است که امروز به مسیحی بودن تفسیر می شود و شاغول تقریباً همان رابطه را با مسیحیان معاصر دارد که استخوانهای حیوانات باستان با حیواناتی که اکنون زندگی می کنند. این عمیق ترین وجدی تری طعنه است. طنز آن این است که چه در حالی که مسیحیت قرار است وجود داشته باشد در عین حال هزاران اسقف اعظم در مخمل، ابریشم و ماهوت اند و میلیونها مسیحی، مسیحیان دیگر را بوجود می آورند. طنز سقراط واقعاً شامل چه چیزی بود؟ آیا می توانست اصطلاحاتی خاص یا تعبیر نطق و گفتار و یا از این قبیل باشد؟ نه، اینها صرفاً اموری حقیر و بی ارزشند. شاید مهارت در سخن گفتن به صورت طعنه آمیز باشد؟ چنین چیزهایی سقراط را بوجود نمی آورند. نه، تمام زندگی او طنز و استهزا بود و از این اساس: در حالیکه کل جمعیت معاصر، پیشکاران، پیشه وران، و غیره، به طور خلاصه، این هزاران، ضمن اینکه همه کاملاً اطمینان داشتند که موجوداتی انسانی اند و می دانستند که موجودی انسانی بودن به چه معناست، سقراط عمیقانه تحقیق کرد (به گونه ای طنزآمیز) و خود را با این پرسش مشغول ساخت. موجودی انسانی بودن به چه معناست؟ با چنین کاری او واقعاً بیان کرد که همه های و هوی (Trieben) این هزاران، فریبی، اثر بصری توهمی، صحنه ای از خیالات و اوهام، غوغا و همهمه ای، سر و صدایی، هیاهویی وغیره بود که از دیدگاه ایده، برابر با صفر یا کمتر از صفر است تا حدی که این مردم توانستند زندگانی خود را به کار گیرند و سعی کنند التفاتی به معنویت پیدا کنند.
کلام آخر: دوگانگی طنز و طعنه خواص و عوام
تفکر و اندیشه کیر که گور در باب عبارات طنز و استهزا و طعنه آمیز، صرف شوخی و مطایبه و جوک و مضحکه به معنی متعارف آن نیست، او به دنبال طنز ویرانگر سقراطی است که بیشتر نیش و سوزش ایجاد می کند تا نوش و راحتی وغفلت. ازاین منظر کیرکه گور با جوکرها و طنزپردازان ژورنالیسم رسمی و دلقکهای تماشاخانه ها نسبت و رابطه ندارد. او به دنبال شومن های شوخ طبع نیست و برای عوام الناس که روحی دون ژوانی دارند و اخلاق را برای خنداندن خلایق زیر پا میگذارند، ارزشی قایل نمی شود. از این نظر او طالب انسانی عمیق تر است مانند سقراط ویرانگر یک تمدن یا مانند سوفسطاییان گروهی اهل علم و ادب روزمره. شاید به تساهل و تسامح بگوییم، به قیاس مع الفارق، او بیشتر طالب چارلی چاپلین است تا مستر بین، خواهان عبید زاکانی است تا کریم شیره ای و اجمالاً او در جستجوی انسان دردمند است تا انسان شوخ طبع لطیفه گو و مسخره. (موسوی، ۱۳۸۴: ۲۵ -۴۳)
۲-۶-۵- نورتروپ فرای: در ادامه فعالیتهای مکتب نقدنو و با توجه بر تمرکز این مکتب بر شکل اثر ادبی، احساس نیاز به تدوین نظریه ای که ضمن حفظ گرایش فرمالیستی مکتب نقد جدید و توجه به ادبیات به مثابه مقوله ای زیبایی شناختی و نه تجربه ای اجتماعی، ساختاری بسیار نظام یافته تر و علمی تر از آنچه موجوداست، پدید آورد، ‌ایجاد شد. در پاسخ به این نیاز، نورتروپ فرای، در سال ۱۹۵۷ در قالب جمع بندی عظیمی، کلیه طرزهای ادبی را با نام “کالبد شکافی نقد” دسته بندی کرد. در نظریه فرای این مهم نیست که اثر ادبی ارزش مطالعه کردن را دارد یا نه، روش او تحلیلی است نه ارزیابی کننده.
فرای معتقد بود نقد ادبی به شیوه ای غیر علمی سر هم بندی شده و نیازمند آن است که به دقت مرتب شود. ایگلتون در کتاب “نقد ادبی” اش این وضعیت را چنین توصیف می کند: “نقد شدیداً به یک نظام عینی نیاز داشت و به نظر فرای، این مرتب سازی امکان پذیر بود زیرا خودِ ادبیات از چنین نظامی برخوردار بود. در واقع ادبیات صرفاً مجموعه ای تصادفی از نوشته های پاشیده در سراسر تاریخ نیست، و اگر به دقت مورد مطالعه قرار گیرد ملاحظه خواهد شد که قوانین عینی معینی بر آن حاکم است که نقد می تواند با مدون کردن آنها خود نیز نظام یافته شود. این قوانین عبارت بودند از وجوه ادبی، صور مثالی، اسطوره ها و طرزهای گوناگونی که کلیه آثار ادبی با استفاده از آنها ساخته می شوند.”(ایگلتون، ۱۳۹۲: ۱۲۶)
درتقسیم بندی فرای، شالوده ادبیات بر چهار مقوله روایتی کمیک، رمانتیک، تراژیک و طنز استوار است که میتوان تطابق آنها را به ترتیب با چهار اسطوره بهار، تابستان، پاییز و زمستان مشاهده کرد. نظریه وجوه ادبی را میتوان به این ترتیب خلاصه کرد که در اسطوره، قهرمان به لحاظ نوع، برتر از دیگران است، در رمانس به لحاظ مرتبه برتری دارد، در وجوه بسیاری تقلیدی تراژدی و حماسه، بر دیگران برتری دارد اما بر محیط خود برتر نیست، در وجوه

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید