خواندنی است. او معتقد است فرا گرفتن چگونگی استفاده از آیرونی، بهترین راه برای گرفتن حق و رسیدن به مقصود بدون آسیب دیدن است:
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
مسخرگی یا دلقک بازی، شیوه ای رندانه است که از زمان هخامنشیان در ایران رواج داشته است. کار دلقکان و مسخرگان، نقد دولت و افراد نزدیک به آنها با زبانی طنز آلود بود به گونه ای که از طرفی دل مردم با شنیدن کنایات سنگینی که از طرف دلقک یا مسخره به عمال دولتی وارد می شد خنک می شد و از طرف دیگر پادشاه و دولتیون هم از کاستی ها و گلایه های رایج در جامعه و بین عوام با خبر می شدند. به نظر عبید بهترین راه برای گرفتن حق و عدالت، استفاده از مسخرگی یا به عبارت امروزیش، آیرونی است. تکنیکی که خود عبید هم در اشعارش از آن استفاده بسیار برده است.
به عنوان نمونه، منظومه موش و گربه عبید زاکانی هم علاوه بر داشتن آیرونی های نمایشی و آیرونی تقدیر، به دلیل تمثیلی بودنش آیرونیک است. در این داستان موش و گربه، هیچکدام موش و گربه واقعی نیستند. حتی خود عبید زاکانی هم در بیت آخر منظومه بر این موضوع تاکید می کند:
جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا!
از آیرونی های نمایشی این مجموعه می توان به موارد زیادی اشاره کرد، از این جمله زمانی که گربه در مسجد توبه می کند که دیگر موش نگیرد، موشها به توبه اش و به اسلام آوردنش اعتماد کرده و برایش هدایایی می برند، اما بر خلاف انتظارشان، گربه با دیدن چند موش که با پای خود به دیدنش آمده اند، از خود بیخود شده، توبه شکسته و آنها را میکشد. و یا نمونه ای دیگر، زمانی که نبرد سپاه موش و گربه مغلوبه شده و گربه اسیر می شود، بر خلاف انتظار مخاطبان و موشها، به طبیعت و واقعیت وجودی خود – برتری قدرتش نسبت به موش – برگشته، خود را رهانیده و موشها از ترسش فرار می کنند. این تقدیر موش است که غذای گربه باشد، حتی اگر در جنگ گربه را شکست دهد، حتی اگر گربه از موش خوردن توبه کند! این یک آیرونی تقدیر است که در نوع خود بسیار آموزنده و کنایی است.
۲-۷-۳- آیرونی در مثنوی معنوی
مولانا جلال الدین محمد بلخی، شاعر صوفی بزرگ قرن هفتم ایران است. او “مثنوی معنوی” را در ۲۶۰۰۰ بیت و ۶ دفتر سروده که یکی از برترین منظومه های عرفانی ادبیات کلاسیک فارسی به حساب می آید. مثنوی هم به مانند بیشتر مثنی های صوفیانه، به صورت عمده از داستان برای بیان تعلیمات خود استفاده می کند. از خصوصیات بارز داستانهای مثنوی مولوی، میتوان به ویژگی چند صدایی بودن آنها اشاره کرد. در این داستانها غالباً سعی بر این است که دیدگاههای مخالف رو در روی هم قرار داده شده و بین آنها مکالماتی برقرارشود. این مکالمات به صورتی تنظیم شده است که خواننده با هر دو دیدگاه هم صدا شده و همذات پنداری می کند. اما به هرحال این مکالمات و تنشهایی که در جریان آنها ایجاد می شود، در وحدت مضمونی هر کدام از داستانها حل می شود. به عنوان مثال، به داستان “عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او” که اولین داستان مثنوی نیز هست توجه کنید. آیرونی های متفاوتی در این داستان وجود دارد. (داستان خریده شدن کنیزک توسط شاه به واسطه عشق شاه به او، بیمار شدن کنیز و عجز طبیبان از درمان او، روی آوردن شاه به دعا و مسجد، آمدن حکیمی الهی نزد کنیز و فهمیدن ریشه درد او که عشق به یک زرگر است، دست به دست دادن کنیز و زرگر و خوراندن زهر به زرگر برای از بین رفتن ظاهرش، و دل سرد شدن کنیز از او). آیرونی های موقعیت فراوانی در این داستان وجود دارد. الفاظ “اتفاقاً” و “از قضا” را دقیقاً میتوان معادل واژه ironically دانست. چرا که این حوادث در اثر تقدیر پادشاه است و کاملاً تصادفی روی می دهد و جالب آن است که تصادفاً، اتفاقاتی بر عکس روال معمول می افتد:
اتفاقاً شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه
چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک ازقضا بیمار شد
و برای این حادثه که بر عکس روال معمول است، مثالهای دیگری می آورد:
آن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان، گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت، خود کوزه شکست
آیرونی دیگری که در این داستان به چشم میخورد، نوعی آیرونی نمایشی است. آنجا که فرستادگانی ازسوی شاه به سمرقند می آیند تا زرگر را با وعده زر و خلعت، نزد پادشاه بکشانند. در اینجا فرستادگان وعده هایی به زرگر می دهند که با توجه به پایان داستان، همه آنها دروغین و برعکس آنچه است که می گویند:
کای لطیف استاد کامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت
نک فلان شه از برای زرگری اختیارت کرد زیرا مهتری
اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم چون بیایی خاص باشی و ندیم
زرگر هم فریب زر و سیم و وعده های آنها را می خورد. در ابیات بعد هم شاعر بی خبری از فریب شاه و فرستادگانش را صراحتاً اعلام می کند:
اندر آمد شادمان در راه مرد بی خبر کان شاه قصد جانش کرد
اسب تازی بر نشست و شاد تاخت خون بهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سوءالقضا
در خیالش ملک و عزّ ومهتری گفت عزرائیل رو، آری، بری
زرگر نمی داند که شاه می خواهداو را بکشد، اما نویسنده و خواننده این را می دانند و این آیرونی نمایشی ایجاد می کند که در آخر داستان، ما به همراه خود شاعر با زرگر که تقدیرش را نمی دانست، همدردی کنیم.این آیرونی نمایشی معناهایی از آیرونی تقدیر و آیرونی تراژیک را هم در خود دارد. چرا که این پایان، پایانی تراژیک برای زرگر رقم می زند، او از تصمیم شاه در حق خود خبر ندارد و در آخر به دست او کشته می شود و تقدیر او توسط پادشاه رقم می خورد. او در این بازی، قربانی خواست پادشاه است. داستان مانند دنیای کوچکی است که نویسنده خدای آن است و سرنوشت شخصیتها را تعیین می کند.
در پایان داستان هم مولوی سعی می کند توجیه کند که کشته شدن زرگر به دست پادشاه و حکیم الهی، به ناحق نبود، بلکه به امر خدا و به سود کنیزک بوده است. در این بخش، مولوی شاه را نماد خدا و فرستاده او می داند و او را با خضر مقایسه می کند:
آن پسر را کش خضر ببرید حلق سرّ آن را در نیابد عام خلق
آنک از حق یابد او وحی و جواب هرچه فرماید بود عین صواب
آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست نایبست و دست او دست خداست
و پس از چند بیت می گوید که کاری که پادشاه کرده، کار خوبی بوده اما در چهره ای بد:
پاک بود از شهوت و حرص و هوا نیک کرد او لیک نیک بد نما
“نیک بد نما” کنایه از کار پادشاه است. این تعبیر، به درستی توانسته شرحی بر کاری که پادشاه انجام داده بیاورد و کار پادشاه را نوعی آیرونی گسترده در متن دانسته است که چهره چندان خوبی ندارد اما معنا و باطن آن نیک بوده است.
نمونه هایی نیز از آیرونی تقدیر در مثنوی مولوی دیده می شود که در نوع خود جالب توجه است: شخصی هراسان نزد سلیمان پیامبر می رود. سلیمان علت سراسیمگی او را می پرسد. شخص توضیح می دهد که عزرائیل را دیده و از طرز نگاه او بسیار ترسیده است. اکنون از سلیمان می خواهد تا او را با قدرت خویش به هندوستان فرستد، بلکه از جانب عزرائیل مصون بماند. سلیمان چنین می کند. چند روز بعد وقتی عزرائیل نزد سلیمان می رود. پیامبر از او علت چنان نگاه و برخوردی را می پرسد. عزرائیل پاسخ می دهد:
گفتش ای شاه جهان بی زوال فهم کژ کرد و نمود او را خیال
که مرا فرمود حق کامروز هان جان او را تو به هندستان ستان
دیدمش اینجا و بس حیران شدم در تفکر رفته سرگردان شدم
ب)‌ادبیات نمایشی، نمایش ایرانی
۲ – ۸ – ادبیات نمایشی
ادبیات نمایشی گونه ای از ادبیات است که در قالب نمایش به روی صحنه می آید. این نوع ادبی از نظر ارسطو، به دو نوع کمدی و تراژدی تقسیم می شود که هر کدام ویژگی های منحصر به فرد خود را دارند. تراژدی معمولاً‌ به فاجعه ای که برای قهرمان – موجودی نیمه خدا که برتر از انسان های عادی است – رخ می دهد ختم می شود در حالیکه کمدی – که قهرمان هایش افرادی پایین تر از عامه مردم هستند – سرشار از لحظه های خنده آور است که به اتفاق شومی هم منجر نمی شود.
هر متنی اگر قابلیت اجرا بر روی صحنه را داشته باشد می تواند جزء ادبیات نمایشی به حساب آید. عناصر نمایش که به گفته ارسطو عبارتند از منظر نمایش (صحنه)، ‌اشخاص نمایش (کاراکترها) ، ‌گفتگو(دیالوگ ها) ، ‌موسیقی، ‌ سیرت (پلات نمایش)، افسانه مضمون (ایده و داستان اصلی)، اگر در متنی موجود باشند آن متن ظرفیت اجرا به روی صحنه را داشته و متن ادبی نمایشی به حساب می آید.
۲ – ۹ – نمایش در ایران
نکته قابل توجه در بحث از نمایش در ایران این نکته است که از گذشته، ‌ نه فقط در ایران، ‌بلکه در بیشتر ممالک شرقی ، ‌تئاتر به معنای امروزی آن وجود نداشته و چیزی که به عنوان نمایش اجرا می شده است از نظر مفهوم، ‌ساختار، ‌کارکرد و ویژگی ها با تئاتر امروزی متفاوت بوده است. از تفاوتهای عمده تئاتر و نمایش، ‌به طور خلاصه میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
در نمایش هدف به نمایش گذاردن ذات و ماهیت پدیده هاست حال آنکه تئاتر هدفش نمایش واقعیت هاست. نمایش نشات گرفته از اندیشه های دینی و مذهبی است و تئاتر استوار بر پایه اندیشه های فلسفی. نمایش بر مضامین و اسطوره های دینی و افسانه ای متکی است و به صورت مناسبتی اجرا می شود، ‌حال آنکه تئاتر معمولاً‌بر مضامین انسانی و اجتماعی دلالت دارد و اجرایش هم همیشگی است. نمایش در هر فضا و مکانی قابل اجراست و به همین دلیل نیاز چندانی به صحنه پردازی، ‌نورپردازی و … ندارد اما تئاتر – به جز تئاترهای تجربی – در سالنهای مخصوص به اجرا در آمده و نیاز به صحنه پردازی، ‌نورپردازی و … دارد. نمایش بر بداهه گویی و بداهه پردازی استوار بوده و معمولاً‌ متن ثابت و مشخص از پیش نوشته شده ندارد اما تئاتر، ‌ متن مشخص و از پیش نوشته شده داشته و میزانسن های هر اجرا ثابت و تغییر ناپذیر است. نمایش از رقص و آواز بهره می برد و تئاتر از گفتار و حرکت. نمایش دارای داستانی با خط روایی ساده است حال آنکه

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید