ن از نقش هیوم در به چالش کشیدن پیشفرضهای متافیزیکی غفلت نمود، اما این کانت بود که توانست توصیفی رضایتبخش از شرایط اعتبار معرفت و ارزشهای اخلاقی بدون متافیزیک ارائه دهد. چنانکه خود او در پیشگفتار کتاب نقد عقل محض «نقد» را چنین توصیف میکند:
«مراد من نقد کتابها و نظامها نیست، بلکه نقد قوه ی عقل در ارتباط با تمام معرفتی است که [عقل] میتواند مستقل از تجربه بدست آورد. بنابراین [نقد] تصميم درباره امکان و عدم امکان متافیزیک بهطورکلی، تعیین سرچشمهها، محدوده و مرزهای آن خواهد بود»(CRP,A XII). بنابراین کانت هدف از نقد را تعیین حد و مرز متافیزیک و بررسی امکان آن میداند و ادعا میکند که چنین نقدی را با جامعیت کامل انجام داده است، بهطوریکه حتی یک مسأله متافیزیکی را نمیتوان یافت که وی از آن غفلت کرده و یا راهکار حل آن را ارائه نکرده باشد. (Ibid AXIII) چنین اقدامی، یعنی تعیین دقیق خاستگاه و جایگاه مسائل متافیزیک تا قبل از کانت سابقهای نداشته است و این کانت بود که برای نخستین بار بهطور جامع به نقادی متافیزیک میپردازد.
کانت در پیشگفتار نقد اول توصیف خود از وضعیت متافیزیک را با بیان نکاتی دربارۀ عقل آدمی میآغازد. از نظر او پرسشهای متافیزیکی نظیر پرسشهایی درباره اراده انسان، آغاز و انجام جهان و ناميرايی نفس [مسائلی که در ديالكتيك استعلايي3 به آنها میپردازد] پرسشهایی هستند که از خود عقل آدمی برمیخیزند و عقل هرگز قادر به پاسخگویی به آنها نیست، چرا که عقل با اصولی میآغازد که در تجربه اعتبار دارند اما به اقتضای طبیعت عقل پا را از تجربه فراتر میگذارد و در این راه به تناقضگویی میافتد و برای حل این تناقض نیز دیگر تجربه را ملاک قرار نمیدهد. او متافیزیک را محل این جدلهای بیپایان میداند. (Ibid AVIII)
او متافیزیک را به ملکهای تشبیه میکند که روزگاری حکومتاش از قدرت کامل برخوردار بود. یعنی همان زمانی که بهوسیله جزماندیشان4 اداره میشد و متافیزیک نیز ملکۀ همۀ علوم مختلف بود. اما بهتدریج این حکومت بهسبب جنگهای داخلی دچار هرج و مرج5 گردید و بهخاطر حملات شکگرایان اتحاد شهروندانش را از دست میداد. و پس از کش و قوسهای بسیار، متافیزیک بر جزمگرایی اصرار ورزید و پس از آنکه همۀ راهها آزموده شدند یکسانانگاری6 اکنون بر دانشها حکومت میکند. البته کانت چنین وضعی را مقدمۀ بازآفرینی و روشنگری دانش میداند.(CPR, A IX-X)
کانت وضعیت متافیزیک را بر اثر حملات شکگرایان و محافظهکاری دگمباوران و بیتفاوتی یکسانانگاران چنین بغرنج توصیف میکند و هدف او این است که بتواند در این بین با تعیین حد و مرز و جایگاه متافیزیک، از نو متافیزیک را تعریف کند و معنای جدیدی به آن بدهد. و همچنین بتواند اعتبار و مشروعیت علوم را توجیه کند. راهکار کانت برای خروج از این دشواری چیزی نبود جز انقلاب کوپرنیکی. انقلاب كوپرنيكي كانت نوعي تغيير بنيادي در مسأله حقيقت و نسبت عقل آدمي با هستي بود. كانت خود چرخش كوپرنيكي را اين گونه توصيف ميكند كه بهجای اینکه فرض کنیم شناخت ما باید منطبق با ابژهها باشد، فرض کنیم که ابژهها باید خود را با شناخت ما هماهنگ کنند. از نظر کانت شناخت درمعنای سنتی آن، یعنی این ادعا که دانش ما به اشیاء آنچنان که فینفسهاند، تعلق میگیرد، مستلزم تناقضگویی است. شناخت در معنای جدید آن سازگاری ابژهها با شیوۀ تصور ماست. کانت این دغدغه را به کنار میزند که آیا شناخت ما حقیقت مطلق را به چنگ میآورد یا نه. او ادعای چنگ زدن به اشیاء فینفسه را ادعای جزماندیشانه میداند و محکوم میکند. و از طرفی نیز توصیفی ارائه میدهد تا شناخت ما را از بحرانهای شکگرایانه مصون بدارد. شکگرایی دانش آن زمان را دچار بحران عینیت و اعتبار ساخته بود. برای مثال هیوم با مبانی تجربهگرایانه خود اعتقاد داشت که ریشه تمام معرفت را باید در تجربه جستجو کرد و هرگونه حکمی درباره جهان که مسبوق به تجربه نباشد از هیچگونه اعتباری برخوردار نیست. مسبوق بودن همۀ ایدهها به انطباع یا تأثر7 حسی یک قاعده معروف هیومی است. اگر قاعده هیوم را بپذیریم بسیاری از اصول مانند علیت که پایه شناخت ما را تشکیل میدهند اعتبار خود را از دست خواهند داد. چرا که علیت نه ضرورت احکام تحلیلی را با خود دارد و نه ناشی از تجربه حسی است و ایده آن مسبوق به هیچ انطباع حسی نیست. هیوم خاستگاه این احکام را بهوسیلۀ امری بهنام عادت توضیح میداد. این آرای هیوم به نوعی پایههای شناخت را با بحران مواجه نمود و این برای کانت قانعکننده نبود. او ضمن مهر تأیید زدن به این اندیشه هیوم که تمام معرفت ما با تجربه آغاز میشود، مرزبندی خود با وی را اینگونه تعیین نمود که « گرچه شناخت ما سراسر با تجربه شروع میشود اما از اینجا برنمیآید که شناخت ما سراسر ناشی از تجربه باشد» ( CPR, B2) بنابر نظر کانت ذهن ما دارای صورتهای پیشینی و مقولاتی پیشینی است که امري به نام شناخت را ممکن میکنند. این پیشینیها به هیچ وجه برآمده از تجربه حسی نیستند. همچنین این اصول پیشینی میتوانند مبنایی برای مشروعیت علوم باشد. از اینرو پیشینیها خود معیار عینیت و اعتبار احکام ما میشوند.
از طرف دیگر کانت بعد از اینکه محدودۀ شناخت معتبر را تعیین میکند، آنگاه بهطور تفصیلی به بررسی مسألههای مهم و درازآهنگ متافیزیکی میپردازد. او در ديالكتيك استعلایی نشان میدهد که چگونه عقل ما از بررسی این پرسشهای متافیزیکی عاجز است. عقل تنها توانایی اندیشه در حوزۀ پدیدار را دارد و در هنگام مواجهه با اموری غیرپدید
اری دچار توهم متافیزیکی میگردد. کانت در دیالکتیک استعلایی، تعارضات8 متافیزیکی – تعارضاتی که درهنگام مواجهه با پرسشهای متافیزیکی با آنها مواجه میشویم – را شناخته و آنها را دستهبندی میکند و روش حل آنها ارائه میدهد. کانت نشان داد که بررسی این پرسشها از عهدۀ فاهمه خارج است و هنگامی که عقل درصدد پاسخگویی به آنها برمیآید به دو حکم متعارض با یکدیگر میرسد. بهطور کلی کانت در دیالکتیک استعلایی به سه مسأله مهم متافیزیکی که عبارتاند از نفس و جاودانگی آن، انجام و آغاز جهان و وجود خداوند میپردازد و نشان میدهد که چگونه حکم دادن دربارۀ آنها ناشی از یک خطاست. بدین ترتیب کانت سوداهای متافیزیکی جزماندیشانه را رد میکند و چنین متافیزیکی را برای همیشه از کار خارج میکند.
بهطور خلاصه میتوان درباره نقادی متافیزیک کانت نکات زیر را برشمرد:
١. کانت متافیزیک را دچار بحرانی جزماندیشانه و شکگرایانه میداند و قصد دارد آن را از این ستیزها برهاند و از نو تعریف کند و جایگاهی دیگرگونه و کاملاً جدید به آن بدهد.
٢ .کانت با نقد خود محدودۀ امور شناختی را تعیین میکند و با تعیین شرایط پیشینی تجربه محدوۀ مجاز معرفت ما و احکام معتبر عقل نظری را مشخص میکند و اعتبار علومی همچون هندسه و فیزیک را بر اساس اصول پیشینی فاهمه توجیه مینماید.
٣. انقلاب کوپرنیکی کانت را میتوان نقطۀ عطفی در تاریخ اندیشه غربی بهحساب آورد. این چرخش نگرش ما نسبت به مسأله حقیقت و عینیت را بهطور بنیادی دچار تغییر میکند. از نظر کانت دیگر حقیقت مطلقی بیرون از تمام ادراککنندگان قابل رصد نیست که بتوان شناخت را با آن سنجید. بلکه او تمام دارایی ما را مربوط به پدیدار میداند و ملاک حقیقت و صدق را به درون حوزه پدیدار میراند. از نظر کانت دیگر نمیتوان از عینیت در معنای سنتی آن سخن گفت و عینیت را مربوط به شیوه پدیدار شدن ابژهها بر ما میداند که بر اساس اصول پیشینی ذهن ما بین انسانها مشترک است. این جنبه از نقد کانتی نقش مهمي در اندیشه نیچه ایفا میکند و وی تمام فلسفه خود را مبتنی بر چنین معنایی از حقیقت قرار میدهد.
٤. کانت در دیالکتیک استعلایی ادعاهای متافیزیکی جزماندیشانه را مورد بررسی قرار میدهد و آنها را از ساحت عقل نظری کنار میزند. و مسائل اساسی متافیزیک سنتی یعنی نفس، ازلیت جهان و وجود خداوند را از توهمات عقل میانگارد که درگیری فاهمه با آنها حل نشدنی است و عقل نیز دربرخورد با آنها دچار تعارض میشود. بنابراین او با امتناع از بررسی آنها توسط عقل، متافیزیک سنتی را از این جنبه نیز بیاعتبار میسازد.

3-1-1) نيچه ونقد متافيزيك
نيچه در آثار مختلفاش انديشه متافيزيكي را از وجوه گوناگون مورد نقد قرار ميدهد. اما بايد توجه داشت كه مراد نيچه از متافيزيك نه صرفاً فلسفه اولي، بلكه نحوۀ خاصي از انديشيدن در تاريخ فلسفه غربي است كه خصلتهايي ويژه دارد. نيچه در جاهاي مختلف به تشريح خصلتهاي انديشه متافيزيكي ميپردازد. چگونگي تشريح خصلت هاي بنيادين متافيزيك توسط نيچه نزد مفسران به شيوههاي مختلف مورد تفسير قرار ميگيرد. از نظر بسياري از مفسران نيچه، خصلت بنيادين انديشه متافيزيكي از نظر نيچه را ميتوان دوگانهانگاری دانست. « نيچه در خلال آثارش بر خطر انديشهای تقابلي تأكيد ميكند كه از ديدگاه او در تاريخ انديشه متافيزيكي ظاهر شده است. او در بشري بس بسيار بشري مسائل فلسفي را مشتق شده از يك پرسش ميداند: چگونه چيزها از ضد خودشان ناشي ميشوند؟ » (Doyle,2009:23)
« شيمي مفاهيم و احساس ها9- تقريبا تمام مسائل فلسفي يكبار ديگر همان شكل از پرسش را مطرح ميكنند كه دوهزارسال پيش مطرح ميشد: چگونه چيزي از ضد خويش ناشي ميشود؟ براي مثال عقلانيت از ناعقلانيت، حس كننده(حساس) از بي حس10، منطق از بي منطقي، تعمق بي غرضانه از ميل آزمند، زيستن براي ديگران از خودمحوري، حقيقت از خطا؟ فلسفه متافيزيكي تاكنون بوسيله انكار ايجاد چیزی از چيز ديگر و فرض كردن منبعی معجزهآسا در هسته شيء فينفسه براي ارزشمندترين چيزها اين دشواري را برطرف كرده است. از طرف ديگر فلسفه تاريخي كه ديگر نميتواند از تازه ترين روش هاي فلسفي11 یعنی علوم طبيعي12، جدا شود، در مواردي خاص بتدريج كشف كرده است( كه احتمالا اين ميتواند در هر موردي نيز كشف شود) كه تقابلي وجود ندارد، مگر در مبالغه هاي مرسوم تفسيرهاي عاميانه يا متافيزيكي. كه اين خطايي در استدلال است كه در بنياد اين آنتيتز قرار گرفته است: بر اساس اين تبيين نه دقيقاً عمل خود محورانه وجود دارد و نه تعمق كاملا بي غرضانه، بلكه هردوي آنها به نظر ميرسد فرارويهايي باشند که در آنها عنصر اساسی ناپدید شده و تنها خودش را در پر زحمتترین مشاهدهها آشکار میکند.»(HAH 1)
نیچه در گزینگویه بالا فرض تقابلهای دوگانه را از خصوصیات مهم اندیشه متافیزیکی میداند. او این دوگانهها را در سایر آثار خود نیز توصیف میکند. از نظر وی متافیزیک تمایل دارد که یک سوی این تقابلها را بهعنوان اصل و سوی دیگر را بهعنوان امری فرعی در نظر بگیرد و آن سوی اصلی را بهعنوان عنصري متعالی و مطلقاً مشروع و صحیح لحاظ کند. دوگانه های مهم از نظر نیچه در اندیشه متافیزیکی دوگانه حقیقت و ناحقیقت یا شیء فینفسه و نمود است. همواره حقیقتی استعلایی و فینفسه وجود دارد كه علم ما باید خود را با آن تطبیق دهد. هدف مهم نیچه واکاوی خاستگاه این تقابلها و نشان دادن چگونگی شکلگیریشان و ارائه راهکاری برای بیرون رفتن از این اندیشۀ تقابلی است.
از منظری دیگر میت
وان گفت اندیشه متافیزیکی در نگاه نیچه، بدین دلیل متافیزیکی است که نمیتوان بهوسیله تجربه به توجیه ادعاهای محوری آن پرداخت. (سجویک،118:1390)برای مثال ادعای وجود اشیاء فینفسه یا در نظرگرفتن قسمي از واقعیت بهعنوان معیار مطلق و فراتاریخی صرف ادعایی است که به هیچ روی از منظر تجربی قابل اثبات نیست. این ضد تاریخ بودن و ادعای منظری فراتاریخی خود یکی از ارکان مهم اندیشه متافیزیکی از منظر نیچه است تا جایی که وی خصلت مشترک فیلسوفان متافیزیکی را « نداشتن فهم تاریخی و نفرتشان از ایدۀ صیرورت» میداند.(TI, III, 1)
پس میتوان منظر نیچه به متافیزیک را از طریق نقد وی به دوگانگیها فهم کرد. بهطور کلی اندیشه متافیزیکی تأکید بر مفهوم هستي در برابر صیرورت و حقیقت فراتاریخی در برابر حقایق تاریخی را در دستور کار خود قرار داده است. نیچه سعی میکند که به تبارشناسی مفاهیم و پیشفرضهای متافیزیک بپردازد. آنچه که به بحث ما مربوط است آن قسمت از مباحث نیچه است که مربوط به مسائل معرفتشناسی و مسأله

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید