آيزنك شخصيت را به صورت زير تعريف مي­كند:

شخصيت: سازمان كم وبيش ثابت و بادوام كاراكتر (منش)، خلق و خوي، خرد و فيزيك بدني فرد كه سازگاري ويژه او را با محيط تعيين مي­كند. كاراكتر (منش) بر نظام رفتاري[1]كم و بيش ثابت و با دوام شخص دلالت مي­كند؛ خرد يا عقل بر يك نظام رفتار شناختي كم و بيش ثابت و با دوام شخص (هوش) دلالت مي­كند؛ فيزيك بدني بر يك نظام كم و بيش ثابت و با دوام بدني و آمادگي  و غدد درون­ريز اشاره مي­كند. بنابراين، تعريف آيزنك بر صفات[2] (صفات ثابت و بادوام) تأكيد مي­كند كه وقتي با هم پيوند مي­خورند با عنوان يك تيپ[3] سازمان­دهي مي­شوند. تيپ­شناسي آيزنك به صورت سلسله مراتبي سازمان يافته كه شامل تيپ­ها و صفات و عادات است. به طور خاص، هر تيپي بر اساس مجموعه­اي از همبستگي­هاي متقابل مشاهده شده مابين تعدادي از صفات متنوع است. در عوض، هر صفت از همبستگي­هاي متقابل مابين تعدادي از پاسخ­هاي عادتي[4] استنباط مي­شود و در مقابل پاسخ­هاي عادتي، پاسخ­هاي قابل مشاهده مخصوص را شامل مي­شود. براي مثال برون­گرايي بر اساس همبستگي­هاي متقابل تعدادي از صفات از قبيل اجتماعي بودن[5]، تكانشي بودن[6]، فعال بودن، سرزنده[7] بودن و هيجان­پذير[8] بودن تعريف مي­شود. هر كدام از اين صفات از همبستگي­هاي متقابل تعدادي از پاسخ­هاي عادتي از قبيل رفتن به مهماني­ها، علاقه به معاشرت با مردم، تماشاي فيلم­هاي هيجان­انگيز و غيره استنباط مي­شوند. اين عادات خودشان از پاسخ­هاي قابل مشاهده موقعيت­هاي واقعي كه فرد به مهماني رفته، يا با مردم هم­صحبتي كرده است، استنباط مي­شود. بر اساس تحليل­هاي عاملي متعدد روي داده­هاي شخصيتي كه از جمعيت­هاي مختلف سراسر دنيا جمع­آوري شده، آيزنك دو عامل كه مي­توان به آنها عنوان درون­گرايي ـ برون­گرايي[9] و ثبات ـ روان­رنجورخويي[10] داد،اقتباس كرد. او بعداً بر اساس تحليل­هاي آماري ديگر يك بعد سوم به نام كنترل تكانشي ـ روان­پريش­خويي را مطرح كرد. بر اساس ديدگاه آيزنك اين سه بعد اساس تيپ­هاي مختلف فردي هستند كه در تشريح عملكرد شخصيت خيلي مفيد هستند.

برون­گراها افرادي اجتماعي و تكانشي هستند كه هيجان­پذيري را دوست دارند و به طرف واقعيت بيروني كشيده مي­شوند. درون­گراها افرادي آرام و درون­نگرند كه به طرف واقعيت دروني سوق داده مي­شوند و يك زندگي منظم را ترجيح مي­دهند. اگرچه اين تعاريف شبيه به تعاريفي است كه از طرف يونگ به كار رفته است ولي آيزنك پيش­فرض اساسي اين نگرش­ها و نيز روش سنجش آنها را قبول ندارد و نمي­پذيرد(فراهاني، 1378).

نظريه بازداري

آيزنك براي پيدا كردن دلايل تجربي كه آيا تيپ­هاي مختلف براستي در عملكردشان نيز متفاوت مي­باشند، نظريه­اي را با پايه فيزيولوژيكي قوي بدون ناديده گرفتن تأثيرات محيطي پي­ريزي كرد. آيزنك فرض كرد تفاوتهاي فردي در بعد درون­گرايي ـ  برون­گرايي تا حد زيادي بوسيله وراثت تعيين مي­شود و خاستگاه­شان در كرتكس مغزي دستگاه عصبي مركزي واقع است و اطلاعات محيط از طريق اندام­هاي حسي و از طريق راه­هاي عصبي به مغز منتقل مي­شود، جايي كه برانگيختگي و بازداري فرايندهاي كرتكسي در نتيجه تسهيل يا بازداري پاسخ­هاي رفتاري يا شناختي است. آيزنك ادعا مي­كند برون­گراها فرايندهاي بازداري نسبتاً قوي و فرايندهاي تحريك­پذيري ضعيفي دارند. بعلاوه دستگاه­هاي عصبي آنها قوي بوده، به اين معني كه آنها ظرفيت بالايي براي پذيرش تحريك دارند. در مقابل درون­گراها فرايندهاي تحريك­پذيري قوي و فرايندهاي بازداري ضعيفي دارند. همچنين دستگاه­هاي عصبي آنها ضعيف بوده، به اين معني كه آنها ظرفيت كمي براي تحمل تحريك دارند. بنابراين مغز افراد برون­گرا آهسته­تر و ضعيف­تر به محركات واكنش مي­دهد كه موجب گرسنگي تحريكي يا تمايل به تحريك حسي قوي مي­شود كه باعث مي­شود كه آنان از طريق نزديك شدن به محيط، حضور در مهماني­ها، ايجاد دوستي­ها، ريسك كردن و مانند آن در جستجوي هيجان­پذيري باشند. درون­گراها برعكس به طور ارثي از نظر كرتكس برانگيخته­تر هستند، مغزهايي دارند كه سريع­تر و قوي­تر به محركات واكنش نشان مي­دهند، و مي­توانند تنها ميزان نسبتاً كوچكي از تحريك را تحمل كنند. به عنوان يك نتيجه، آنها تحريك­پذيري قوي از محيط بدست آورده و تمايل دارند وقت بيشتري را در فعاليت­هاي ذهني از قبيل خواندن، نوشتن و بازي شطرنج بگذرانند.

اين نظريه بازداري با پايه­هاي عصب­شناختي مختلف­اش براي درون­گراها و برون­گراها، ما را به يك سري از پيش­بيني­هاي رفتاري هدايت مي­كند كه غالباً بطور تجربي تأييد شده­اند. براي مثال برون­گراها، در مقايسه با درون­گراها، به موسيقي با صداي بلند، رنگ­هاي روشن و موسيقي جاز مشتاق­ترند ( شايد دليل آن به خاطر پيچيدگي و غير معمول بودن آن است، بنابراين مي­تواند جالب­تر و تحريك­انگيزتر باشد). آيزنك همچنين تحقيقي انجام داد كه در آن درون­گراها و برون­گراها سطوح يكسان محرك قوي و دردناك (شوك الكتريكي) را دريافت مي­كردند و از آنها خواسته مي­شد تا جايي كه ممكن است درد حاصله را تحمل كنند. او دريافت كه تحمل درد در درون­گراها خيلي بيشتر بود و احتمالاً اين قدرت تحمل به دليل دستگاه­هاي عصبي قوي آنها در بازداري تحريك دردناك بوده است. آيزنك مفهوم بازداري واكنشي[11] را درباره درون­گرايي و برون­گرايي به نظريه­اش افزود. او اين عبارت را از نظريه يادگيري هال گرفته است كه: تكرار هر عمل، بازداري واكنشي ايجاد مي­كند و خستگي عصبي در نقطه­اي كه فرد نمي­تواند پاسخ طولاني­تر دهد، ايجاد مي­شود. آيزنك مدعي است كه برون­گراها براي بازداري واكنشي از درون­گراها مستعدترند و در فعاليت داده شده براي زودتر خسته شدن، آمادگي دارند. بر طبق نظر آيزنك قابليت تغييرپذيري برون­گراها به شيوه­هاي مختلف بر رفتارشان تأثير مي­گذارد. آنها براي تغيير پيشه و حرفه و رفتن از يك شركت به شركت ديگر مستعدترند (پروين ، 1381).

نظريه برانگيختگي[12]

اگرچه بازداري و تحريك­پذيري براي كمك به پيش­بيني تفاوت­هاي رفتاري درون­گراها و برون­گراها، مفاهيم مفيدي هستند، اما، اندازه­گيري آنها فوق­العاده مشكل است. آيزنك به مفهوم برانگيختگي كرتكسي روي مي­آورد، زيرا به دقت قابل اندازه­گيري است و امكان پيش­بيني­هايي را در انواع گسترده­تري از تكاليف و در دامنه گسترده­اي از موقعيت­ها ايجاد مي­كند. بالاخره، نظريه برانگيختگي جهت تشخيص اختلافات سيستم­هاي فيزيولوژيكي در تفاوت­هاي فردي درون­گرايي / برون­گرايي مفيد است، در صورتي كه نظريه اوليه باز داري، قادر به تشخيص دقيق سيستم­هاي فيزيولوژيكي تحت تأثير بازداري نيست.

نظريه برانگيختگي درون­گرايي ـ  برون­گرايي

آيزنك در آخرين تجديدنظر، تفاوت­هاي رفتاري درون­گراها و برونگراها را تا حدودي براساس تفاوت­هاي متنوع در سيستم فعال ساز شبكه­اي صعودكننده[13](ARAS) مي­داند. (ARAS)  شبكه­اي از رشته­هاي عصبي هستند كه از قسمت پايين ساقه مغز به طرف تالاموس و كرتكس مي­روند. تحريك (ARAS) باعث افزايش هوشياري و تحريك­پذيري كرتكس مي­شود. ساير رشته­ها از ساقه مغز به طرف پايين مي­روند و به موجب آن برسيستم عضلاني و دستگاه عصبي خودمختار[14] تأثير مي­گذارند. در همان زمان تارهايي كه از كرتكس پايين مي­روند،‌ مي­توانند فعاليت ساقه مغز را تعديل كنند. بنابراين، ارتباط مابين (ARAS) و كرتكس به صورت دوسويه[15] است: (ARAS) مي­تواند كرتكس را فعال سازد و در عوض كريكس مي­تواند بر (ARAS) تأثير گذاشته، باعث افزايش برانگيختگي يا بازداري آن شود.در نظريه آيزنك، درون­گراها به طور ذاتي نسبت به برون­گراها سطوح بالاتري از برانگيختگي را دارا هستند؛‌ در نتيجه آنها احتمالاً نسبت به تحريك حساسترند. آيزنك ارتباط بين برانگيختگي و حساسيت به تحريك را در اين جملات توضيح مي­دهد:

اگر سطح تحريك حسي دركرتكس به اندازه­اي باشد كه شامل عملكرد با سطح عيني و شدت تحريك و وجود برانگيختگي در كرتكس در زمان رسيدن پيام عصبي باشد، پس درون­دادهايي كه شدت آنها يكسان است در درون­گراها نسبت به برون­گراها قوي­تر تجربه خواهد شد.

پس، هر سطح فرضي از تحريك ورودي به علت بالا بودن قابليت برانگيختگي كرتكس درون­گراها افزايش مي­يابد. بعلاوه آيزنك فرض مي­كند كه هر سطح بالا و پايين تحريك يك آهنگ لذت منفي[16]، احساسات منفي و ارزشيابي منفي تجربه را ايجاد مي­كند، در صورتيكه آهنگ لذت مثبت[17] و ارزشيابي مثبت تجربه، تنها در سطوح مياني تحريك پذيري حسي رخ مي­دهد. پس ترجيح­گذاري تحريك اولي براي درون­گراها نسبت به برون­گراها، بايستي پايين­تر باشد.

ديويس و پاراژورمن (1982) دريافتند در تكاليفي كه نيازمند هوشياري است، برون­گراها زودتر از درون­گراها خسته مي­شوند و براي ايجاد خطر مستعدترند. كاربرد عملي اين يافته براي كارفرمايان است كه به درون­گراها نسبت به برون­گراها در كارهايي از قبيل كنترل كيفيت در توليد و كنترل ترافيك هوايي ، اهميت بيشتر بدهند. تحقيق ديگر نشان مي­دهد درون­گراها نسبت به برون­گراها، وقتي در مورد ديگران قضاوت مي­كنند، در تحت شرايط فشار، از اطلاعات كليشه­اي استفاده مي­كنند. اين يافته­ها به اين معني نيست كه درون­گراها نسبت به برون­گراها در پردازش اطلاعات از توانايي كمتري برخوردار هستند. در شرايط طبيعي آنها از لحاظ توانايي پردازش اطلاعات با برون­گراها همسان هستند و در حقيقت در عملكرد دانشگاهي جلوتر از برون­گراها هستند(فراهاني، 1378).

قسمت سوم بطور خلاصه ويژگي­هاي شخصي شامل سن، جنس، مدرك تحصيلي، رشته و گرايش تحصيلي در مقاطع كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكترا و سابقه مديريت كه بر نحوه مديريت و رهبري مديران تأثيرگذار هستند، مورد بررسي قرار مي­گيرد.

سن يكي از ويژگي­هاي شخصي در مديريت است. سنين 35- 19 سالگي را سن جواني مي­نامند كه اين دوره سني با محموعه­اي از ويژگي­هاي ابتكار، شجاعت، خوش­بيني و تخيل همراه است. سنين 50 – 35 را سنين ميانسالي و 50 سال به بالا را كهنسالي دانسته­اند كه ويژگي­هاي آنها كم و بيش مشابه مي­باشد. در اين مورد برخي معتقدند كه عملكرد رهبران جوان بهتر است و كارايي مطلوب­تري دارند. در رابطه با مدرك تحصيلي و تحصيلات دانشگاهي عنوان شده است كه تغيير و نوآوري در مديران با سطح تحصيلات بالا به مراتب بيشتر و مناسب­تر است. در رابطه با سابقه مديريت نيز چنين آمده است كه سابقه و تجربه مديريت، قدرت پيش­بيني، نفوذ و كنترل در رهبري را افزايش مي­دهد و در كارايي تأثيرگذار است (نوذري، 1380).

[1]. Conative

[2]. Trait

[3]. Type

[4]. Habitual responses

[5]. Sociability

[6]. Impulsivity

[7]. Liveliness

[8]. Excitability

[9]. Introversicon/Extraversion

[10]. Stability/Neuraticism

[11]. Reactive inhibition

[12]. Arousal

[13]. Ascending Reticular Activating System (ARAS)

[14]. Autonomic nerveus system

[15]. Reciprocal

[16]. Negative hedonic tone

[17]. Positive hedonic tone